لحظه ورود به کره خاکی جوجه سوخاری مامان و بابالحظه ورود به کره خاکی جوجه سوخاری مامان و بابا، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 18 روز سن داره

عشق بابا + عشق مامان = نی نی کپله

محرم 1394

قوم قوم عمو هادی

سلام امروز خیلی خوشحالم چون بابا جون برای مامانی یک گوشی قشنگ خرید ازاون تاچ بزرگا عمو هادی هم یک قوقوم سفید خوشکل خریدالبته دوروز بعد یک اتفاق بد افتاد پسر عمو با عم هادی تصادف کرد صورتش خیلی زخمی شد خدا کنه زود خوب بشه ...
14 ارديبهشت 1393

تولد خاله جون خودم

امروز تولد خاله جون خودمه مامانی منو خوابوند رفت برای خاله کادو خرید یک قاب عکس که یک ساعت شنی کوچولو کنارش بود برای منم یک ببعی خرید چون همون جا کادوش کرد نتونست ازش عکس بگیره ولی این ببعی من حالا شدن سه تا مثل ما من ومامان و بابا ...
7 ارديبهشت 1393

تولد مهدی یار

سلام امروز دوم اردیبهشت و دوست مامان مارو برای تولد نی نی مهدیار دعوت کرده و منم کلی خوشحالم ومنتظرم زود تر عصر بشه بریم خونشون اونجا خیلی خوش گذشت اما مهدیار لپ منو چنگ زد و زخمی کرد و بابا هم حسابی عصبانی شد وقتی دید اما زود خوب شد اینجا داشتم فکر میکردم با این اهنگ برقصم یا نه اینجا هم مثل خانوما نشستم ازم پذیرایی کنن چه ساندویچی بود اخیش مرسی خب یک چرت کوچیک بزنم تا مامانم حاضر شه مامان جون بریم ورفع زحمت کنیم بابت همه چیز ممنون اینم روز بعد جشن که رفتم خونه عمو علی اینم اثار جرم اقا مهدیار   ...
4 ارديبهشت 1393

رفتن خاله جونی مامان به مکه وتولد بابا جونی

سلام امروز تولد بابا جونی بود که من تولدش با پیامک بهش تبریک گفتم با با جون جون جون خودمی بازم تولدت مبارک بعد عصر قرار شد بریم خونه خاله مامانی اخا تازه از مکه اومده بودن وقتی که اماده شدم برم اینم وقتی هممون اماده رفتن شدیم اینم عکس دوستام که اونجا پیدا کردم به ترتیب از راست فاطمه محدثه نیایش البته دختر خاله مامانی بودن خیلی خوش گذشت جاتون خالی خاله جون مامانم یک عروسک خوشمل به من هدیه داد   و اما ماجرای  زیبای برگشت که تو اسانسور گیر کردیم ودایی رضا مارو نجات داد وگرنه الان متن یاد بود تو وبلاگ بود ...
3 ارديبهشت 1393

چهار شنبه سوری

سلام نی نی گولوهای خوشمل امروز از خواب پاشدم دیدم مامانم د اره با عمه حرف میزنه داشتن قرار شب میذاشتن بله عصر دیدم کلی سرو صدا میاد ترق توروق تاپتوپ  بامب بومب بله همه داشتن اتیش میسوزوندن بعد زنگ در زده شد زن عمو بود کلی ترقه برامون اورده بود بعدم عمه جونم با پسر عمو اومدن رفتیم پشت بوم حالا خودتون ببینین اینجا هم ما باهم بالون ارزو ها رو هوا کردیم وحسابی ارزوی خوب کردیم ایجا هم مامانم ادای پهلوون معروف بومبل بومبل رو در اورد تا ما بخندیم اینم باباجونم که اخر شیطونی ما رسید ویک عکس یادگاری باهم گرفتیم اینم امیر عباس پسر همسایه که باهم کلی اتشیش سوزوندیم وحسابی خوش گذشت کلی سرو صدا کردیم جای همتون خالی ...
1 ارديبهشت 1393

شکستن دست مامانم

سلام امروزمنومامانم کلی کار کردیم حسابی خسته شدیم من خوابیدم ومامانم داشت پرده اتاق منو در می اوردکه از روی مبل افتاد و دستش شکست باباجون اومد با هم رفتیم دکتر دستش گچ گرفت گفت باید یک ماه تو کچ باشه یعنبی تا 19 فروردین. ...
1 ارديبهشت 1393

غذا دادن بابا به بهار خانوم

امروز باباجونم برای اولین بار به من یک غذلی خوشمزه به من داد. این ظرف غذای خوشکلم عمه جونم برام خریده عیدی اون غذایی هم که توش باقالی قاتق شمالی که مامان جونم داده بودچون مامانم دستش شکسته بود نمیتونست غذا درست کنه ...
1 ارديبهشت 1393

روز مادر

سلام مبارککککککککککککککککککککککککککککه مامان جونم مبارکککککککککککککککککککککککککککککککککککه روز مادر برای همتون مبارکببخشیدیککم دیر اومدیم اخه دست مامانم شکسته بود نتونستیم بیام تا الان تازه دستش باز کرد جشن قدم هم گرفتیم کلی عکس گرفتم براتون میزارم ببنید نظر یادتون نره. ...
1 ارديبهشت 1393

نمیدونم بگم بلا یا بگم طلا

سلام جیگر مامان قربون اون دستای کوچمولوت برم که هر وقت مامان داره یک چیزی مینویسه شما خودکارو ازش میگیری این روزا خیلی برام شیرین زبونی میکنی برات یک قصه ساختم که کارایی که بلدی رو باهاش انجام میدی داستان از این قراره یکی بود یکی نبود یک ببعی بود سریع میگی بع بع میخواست بره پیش دوستاش بیرون میگی دد میخواسته بچشم ببره میگی نی نی ولی به نی نی میگه اینطوری نمیشه اول باید خداحافظی کنیم شمابابای میکنی بعدش باید بوس شکلاتی بدی دستت و میزاری رو لبت بوس میفرستی مثلا میرن پیش دوستاشون اونجا باهم دست میزنن دست دستی میکنی سرسر مکنن سرت این ور اون ور میکنی بعدم پم پم میخورن که الکی لبات و تکون میدی انگار داری غذا میخوری بعدشم نوشابه میخورن که الکی میخور...
25 فروردين 1393